– مسیر هنر را انتخاب کردم، بعد از بازیگری در یک سریال، در دانشگاه خیلی مطرح شدم. دوباره به فکر فرو رفتم، چرا با اینکه دیده میشوم، لذت نمیبرم؟ چرا آرامش ندارم؟
– وقتی در یک جریان خودم را غرق میکردم سیراب نمیشدم، چیزی که من را از این جریانها جدا میکرد، بیدین بودن آنها بود!
– خستگی که بعد از هر مسیری که میروم سراغ من میآید.
چرا همه جا در زندگی محدود است؟ چرا هیچ نقطه پایانی برای این راهها نیست؟ چرا جایی نیست که در آن همه چیز بینهایت و آرامشبخش باشد؟ و دوباره به نقطه استیصال و درماندگی رسیدم…
– حالا به یک آرامش وصفناپذیری رسیدم.
من یک مخلوق بیپایان هستم که یک معشوق بیشتر ندارم…